اسكندر بيگ تركمان
355
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
در ميانه آن جماعت بودند از حكومت على خان دلگير شده اطاعت شايسته بتقديم نميرسانيدند ميان ايشان كدورت و نزاع واقع شد على خان به قصد ملازمت شاهزاده مغفور از شيراز بيرون آمد كه مهمات خود را استحكام دهد و مفسدان طايفهء ذوالقدر را بجزا و سزا رساند چون بدار السلطنهء قزوين رسيد خبر واقعهء هايلهء شاهزاده مغفور را شنيد توقف نمود تا آنكه موكب همايون پادشاهى بقزوين رسيده بشرف پاى بوس نواب سكندر شأن و ابوطالب ميرزا مشرف شد امراء و اركان دولت او را بمواعيد دلپسند مستظهر گردانيده مجددا ايالت دار الملك شيراز به او تفويض يافت و احكام مطاعه مشتمل بر وعد و وعيد بآقايان ذوالقدر فرستاده متمردان را از سياست و غضب پادشاهانه تخويف نمودند و عليخان را بخلع فاخره سرافراز گردانيده روانهء فارس كردند . چون خبر [ 260 ] آمدن او بفارس رسيد آقايان ذوالقدر با فساد ميرزا عبداللّه ولد ميرزا سلمان جابرى كه آرزوى وزارت ديوان اعلى داشت و به جهت تدبير حصول مطلب شبها بروز آورده يك لحظه ازين فكر و انديشه خالى نبود جمعيت نموده امراء فارس را با خود متفق ساخته و خاطر بمخالفت على خان قرار دادند و مهدى قلى بيك ساوى تكلو از ميان خود بايالت و خانى برگزيده يراق و اسباب عليخان آنچه در شيراز بود بحيطهء ضبط او درآمد همگى با يكديگر عهد و ميثاق بميان آورده در موافقت مهديقلى خان و مخالفت عليخان يكجهت گشتند و على خان در راه اين اخبار شنيده با دويست سيصد نفر از ملازمان كه با او متفق بودند بيخوف و دهشت مراحل و منازل پيموده دليرانه قدم بولايت فارس نهاد و از آمدن خود آن جماعت را اخبار نموده مترصد آن بود كه اختلاف در ميانهء آن جماعت بهم رسيده گروه گروه باستقبال او آيند و گمان آن نداشت كه طايفهء ذوالقدر مخالفت حكم پادشاهى نمايند و تا بكوتل مائين كه دوازده فرسخى شيراز است رسيد كسى از مردم شيراز از سپاهى و رعيت باستقبال او نيامده حقيقت اتفاق آن جماعت در يكرنگى و يك جهتى مهدى قليخان و مخالفت عليخان بدرجهء ظهور رسيده خوف و دهشت برو مستولى گشت نه جرأت رفتن و نه روى باز گشتن داشت . اما چون به مهدى قلى خان و آقايان ذوالقدر خبر رسيد كه عليخان بمائين رسيده بتجديد عهد و ميثاق پرداخته بعزم دفع عليخان با غلبه و ازدحام تمام از شهر بيرون آمدند و عليخان چون علاج ديگر نداشت ناچار پاى ثبات و قرار استوار داشته باندك مردمى كه داشت دل بمحاربهء آن جماعت نهاد چون تقارب فئتين دست داد شيرازيان كه اضعاف مضاعف مردم عليخان بودند جلوريز بر سر او تاخته سلك جمعيت او را از هم پاشيدند عليخان منهزم گرديد لشكريان چون قوم و ايل و عشيرت و خويش يكديگر بودند زياده قتلى واقع نشد . اما اموال و اسباب اردوى او بغارت و تاراج رفت و عليخان را مقيد و محبوس به شهر آورده در ميدان شيراز بخوارى تمام بقتل رسيد و از جماعتى كه سالها نمك پرورد سلسلهء او بودند خصوصا مهديقلى خان كه قوم مشار اليه و تربيت يافتهء او بود و نزد او هميشه معزز و گرامى و رتبهء فرزندى داشت نسبت به او و دودمان او امور شنيعه بفعل آمد و الحق امر ناپسندى بود كه از آن قوم بيحقيقت به عمل آمد و عاجلا مكافات آن بارادهء منتقم جبار از زمانهء غدار يافتند چنانچه در دفتر دويم در محل خود سمت تحرير خواهد يافت و چون مردم شيراز بدين امر جرأت و دليرى كردند از اركان دولت پادشاه و ابو طالب ميرزائيان خايف و هراسان گشته كس بخراسان به خدمت بندگان حضرت اعلى و